خرید بک لینک
من از اول بخش اطفال ( که یه چیزی حدودا دو ماه و ده روز پیش بود) یک ایده تو کله ی مبارکم چرخ میزد! اونم ایده ی افطاری دادن به اساتید بود. :| راستش رو بخواهید ما اکثرا روزای اخر هر بخشی میرفتیم یک کیک سفارش میدادیم و یک خوشحالی کوچک میکردیم که هم به مثابه ی تشکر از اساتید اون بخش باشه و هم و باطنا مع

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 2:00

مراسم افطاری پر ماجرامون دیشب بعد از کلی اهن و تولوپ برگزار شد! از شما خوانندگان عزیز تقاضا میشود در خارج از گود این مراسم همراه ما باشید! حتی میشه بهش سرزده هم گفت. در این حد! :| حدودا ٢٠ دقیقه قبل اذان رسیدم تالار. مهدی پایین جلو در واستاده بود ( قبلا گفتم چون فامیل نمتونم بگم اسم همکلاسی هام رو م

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 2:00

یک گلدان هم بود از این به قول اهل فن "تراریوم" ها . برای تولدم ٨-٩ ماه پیش رفقا هدیه آورده بودند. گل شناس نیستم. عشق گل شاخه ای هستم اما عشق گیاه سبز نیستم. اما راستش را بخواهید این ها بد در دلم نشسته بودند. دو مدل از این ساکولنت ها داشت و یکی دو مدل هم انواع دیگر گیاهان کوچک. هر روز مینشستم کنار ت

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 18:16

دست بحنبونید دیگه! یعنی چی نشستید یه جا و فقط نگاه میکنید ؟ :دی

این همه ما نوشتیم و شما بعضا خندیدید و بعضا ایراد گرفتید و بعضا هم غر زدید . حالا شما بنویسید و ما بشنویم و حال کنیم :دی

خلاصه ی مطلب اینکه ما تیم خبری رادیوبلاگیها فراخوان خبرنگار شو زدیم! این افتخار رو دارید که اگر بهترین باشید همکار ما بشید !!! :)))

دوست دارم همه ی کسانی که یه روزی با فخرالزمان الانور بانو خندیدن تو این فراخوان شرکت کنند :)) به ما کمک کنید بهتر باشیم :)

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 14:36

ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیر ما بأنفسهم

:)

+دوست عزیزی که من نمیشناسمت و ادرسی هم در پی ام از خودت نذاشتی :

این انتخابات برا من هیچ فایده ای که نداشت یک فایده داشت. آدم های دور و برم رو بهتر شناختم. من هیچ وقت تو زندگیم آدم شناس خوبی نبودم و در حد امکان به همه عشق و دوستی دادم. ولی زندگی درس های خوبی به آدم میده عزیزم :)

ضمن اینکه واقعا ممنونم از لطفت. کامنتت لبخند بهم هدیه کرد :)

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 13:46

دو سه روز پیش یک پسر سیزده ساله رو اورده بودن اورژانس. حالا ساعت چند؟ ساعت دو ونیم نصفه شب !! یک پسر بسیار تپل و استخون دار و البته خوشحال و پر حرف! :)) فک میکنید شکایتش چی بود؟ خوردن کلید !!!! میگف تو خونه با داداشم داشتیم برا مامانم شعبده بازی میکردیم کلید رو گذاشتم گوشه لُپم و سپس نمیدونم چی شده

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 13:46

صفحه بندی